تبليغاتX
مثل بارون روی گلبرگه دلم توی که میمانی

 
 
Featured Images و در ان لحظه چه زیبا بود رویت

دوشنبه بیست و هشتم مرداد 1387 |

 
 
به حباب نگران لب یک رود قسم
 
و به کوتاهی آن لحظه شادی که گذشت
 
 غصه ها خواهد رفت
 
 آنچنان که فقط
 
خاطره ای خواهد ماند


یکشنبه بیست و هفتم مرداد 1387 |

 
 
من با صداي تو تو را در خود تكرار ميكنم تا شايد پيچك دل روح روئيدن تو را باور كند ...

شب است و باز با ياد تو در بستر غم خفته ام ؛اماخيال تو دردلم غوغا به پا ميكند . چشمان

خسته ام را ميبندم  و باز د ر امتداد روياهايم ايستاده اي و با چشمان پر نيازم تو را ميجويم و

وقتي ميخواهم  به سويت  بيابم با لباس سفيدت در سياهي ها گم ميشوي...



شنبه بیست و ششم مرداد 1387 |

 
 
به خدا گفتم چيزي بهم بده تا از زندگيم لذت ببرم. خدا گفت زندگي رو بهت ميدم تا از زندگي لذت ببري.................



شنبه بیست و ششم مرداد 1387 |

 
 
تنهاترین من تنها نذار منو.......تنها سفر نکن این دل شکسته از یاد

رفته رو دیونه تر نکن....... چشمای خیس من این چشمه های غم

دیونه توان ای رود مهربون از روز وصلمون چیزی بگو به من حرفی

 بزن گلم من کم تحملم..............

با گریه های تو روزای شادم از یاد می برم



شنبه بیست و ششم مرداد 1387 |

 
 
توي جهنم همديگرو مبينيم اخه هر دومون جهنمي هستيم تو به جرم
 
شكستن قلب من و من به جرم اينكه جاي خدا تورو پرستيدم


شنبه بیست و ششم مرداد 1387 |

 
 

از تمامي لحظه ها مي توان گذشت ولي چگونه

مي توان از مشگي نگاه تو گذشت ....چگونه مي توان تو

 را از نگاهت ربود ....من به تو اميد بسته ام...... كاش

ميدانستي كاش ميدانستي من از لحظه تنهايي تورا

ميجويم كاش مي شد تورا به لبخندت فراموش كرد.........

 ان روز تو بودي كاش براي لحظه اي ميتوانستم به تو

بگويم دوستت دارم مهربانم



شنبه بیست و ششم مرداد 1387 |

 
 

به نام او که سرزمین ارزوهایم از ان اوست

من فانوس گمشده ی یک ستاره ام که به دنبال روشنایی می گردد.. نوری که دلم را از دنیای بی وفا دور

می کند و مرا با دو بال برای پرواز به سوی ستاره ی اقبال سوق میدهد



جمعه بیست و پنجم مرداد 1387 |

 
 
نگاه پنجره بر سایه خیابان بود.......... درون کوچه رد پای باران بود

 

نگاه پنجره گم شد و بعد از ان دیگر..........نه جای پای کسی بود و ننه رد باران بود



جمعه بیست و پنجم مرداد 1387 |

 
 
شب است و غم به تارو پودم تازیانه می زند. ناقوس تنهایی در گوشم طنین می اندازد. لحظه هایم با

سوکوت سپری می شود. افکارم تا بینهایت پر می کشد. هیج درد اشنایی نیت که مرا یاری کند.. همه

مرا ترک کرده اند... حتی او که لحظه تنهاییم را پر می کرد....



جمعه بیست و پنجم مرداد 1387 |