شب است و باز با ياد تو در بستر غم خفته ام ؛اماخيال تو دردلم غوغا به پا ميكند . چشمان
خسته ام را ميبندم و باز د ر امتداد روياهايم ايستاده اي و با چشمان پر نيازم تو را ميجويم و
وقتي ميخواهم به سويت بيابم با لباس سفيدت در سياهي ها گم ميشوي...
رفته رو دیونه تر نکن....... چشمای خیس من این چشمه های غم
دیونه توان ای رود مهربون از روز وصلمون چیزی بگو به من حرفی
بزن گلم من کم تحملم..............
با گریه های تو روزای شادم از یاد می برم
از تمامي لحظه ها مي توان گذشت ولي چگونه
مي توان از مشگي نگاه تو گذشت ....چگونه مي توان تو
را از نگاهت ربود ....من به تو اميد بسته ام...... كاش
ميدانستي كاش ميدانستي من از لحظه تنهايي تورا
ميجويم كاش مي شد تورا به لبخندت فراموش كرد.........
ان روز تو بودي كاش براي لحظه اي ميتوانستم به تو
بگويم دوستت دارم مهربانم
به نام او که سرزمین ارزوهایم از ان اوست
من فانوس گمشده ی یک ستاره ام که به دنبال روشنایی می گردد.. نوری که دلم را از دنیای بی وفا دور
می کند و مرا با دو بال برای پرواز به سوی ستاره ی اقبال سوق میدهد
نگاه پنجره گم شد و بعد از ان دیگر..........نه جای پای کسی بود و ننه رد باران بود

